| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سايبان قاصدك سربه بالين صفا سائيدم سايه در باغ درختان چنار سايباني به سر قاصدكي دل به آواز دلي پر از درد دل به ناني ، در سفره ي بي نان و شكر دل به دريايي كه ، ساحلش چشم زيباي عزيزي آسمان پر ز پرستو بود، سفري در پيش است سفري تا به افق ، سفري بي پايان سفري تا به شقايق ها كار مي كردم اما ، نان در سفره نبود يادگارم دل پر دغدغه بود سايبانم خورشيد ، سايه اي پر زحرارت دل پر از درد ، جسم من پر ز خطر ياد دارم كه دلم ، به يك خانه ي گلي خوش بود ياد دارم كه دلي داشتم از كوي صفا |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در دوم فروردین 1387 و ساعت 5:39 |
يادگار دل يادگارم غم بود ، غمي از جنس بلور سايبانم خورشيد ، نان من خون گلو آسيابان گندم گل مي كرد نانوا نان بسوزاند زغم حاكمان سفرة مردم مي دزديدند ظلم غوغا مي كرد مادران فرزند بردار گه مي ديدند گاه بر يوق ستم پدران زحمت بسيار كشيدند ولي هيچ بر سفره نبود آشيان ها ويران سفر از جور و ستم ساحران سحر بر تخت سياست بردند عاشقان عشق در مسلخ گور |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در دوم اسفند 1386 و ساعت 8:28 |
طبيعت
سلام روستان عزیز من کتابی که گفتم به نام قاصدک در دست چاپ دارم چون هزینه اش خیلی بالا بود از چاپش منصرف شدم اگه خواستید شعرامو همین جا بخونید سفر قاصدك
سفر قاصك از باد نبود زدل گم شده اي بود كه آن را پر داد تا به جانان برسد سفر قاصدك از باد نبود ز دل نازك يك دختر كوچك كه سلامي به پرش بست ، تا به مادر برسد مادرش پيش خدا بود پدرش گفت به او سفر قاصدك از باد نبود ازفقيري بود كه در كوچة سردي تن سردش مي لرزيد گه تاكه آن را به گرما برساند كه بيايد شايد خانة بي سقفش را گرم كند سفر قاصدك از باد نبود سفرش از دل يك مادربود كه زماني پيش فرزندي را بر سر راه گذاشت ، چون دگر ناني درسفره نبود، تاكه او سير كند سفر قاصدك از باد نبود ازدل عاشق دل سوخته بود كه پرش داد تابه جانان برود تا ببوسد رويش را
طبيعت درختان دست افشانند آسمان را مي ستايند كوه ها سربه فلك دست به دامان خدايند چشمه ها، عشق بجوشند دشت سفره دل بگشايد برايت سنگ ها صبر و شكيبايي را پيشه كنند ماه خورشيد شب و نور به تاريكي به ارزان بفروشد خاك هم ، به ما سادگي مي آموزد طبيعت همه رمز است، بنگر كار خدارا دره ها دل بگشايند به رود تا كه آب از برآن ها گذرد آفتابي گرم به زمين جان بدهد به گل و دار و درختان، نور به ارزان بدهد ساحل ،معشوقة موج است همي هرچه كه پس برود ، باز به جانان برسد بنگر خلقت عالم را تو درس گير از گل و خاك و خاشاك |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در سوم بهمن 1386 و ساعت 9:8 |
كدامين روز
كدامين روز كدامين روز، كاسه عمرم شود لبريز كدامين روز ، زندگي مارا وداع گويد روح ما ،دركدامين حال مي گردد زندگي همچون سرايي است كه عبادتگاه روح است زندگي شهريست خشت آن اعمال ما خوب يا بد ، درست يا كه غلط شهررا بايد ساخت خوب يا بد به هرشكلي زندگي كوچة بن بستي ست كه درآن راه بپيماييم كي به آخر رسيم ،نمي دانيم عاقبت مرگ است چه خوب ، چه بد زندگي رنج است ولي پايانش خوش زندگي به سان رودي كه درنهايت رسد به دريا رود زيبايي كه ساحلش ، جنگلي زيبا زندگي دشتي ست سرسبز و قشنگ لاله ها درآن روئيده ، قرمزو خوشرنگ زندگي بسان خورشيداست طلوعش خوش غروبش حزن انگيز است از پس هر غروب طلوعي دگر درپيش است |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در دوازدهم دی 1386 و ساعت 9:30 |
چاپ کتاب
با تشکر از کسانی که شعرامو می خونند و اونایی که نمی خونند
کتاب جدیدم به نام قاصدک به زودی چاپ می شه امیدوارم بگیرید و بخونید |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در سوم دی 1386 و ساعت 7:12 |
چکاوک
درخت پرستاره مي برم ماه ي به خانه توي گلداني بكارم اشك چشمانم به رويش آبياري مي نمايم شاخه اي رويد ز گلدان يك درخت پرستاره ميوه هايش را بچينم دانه دانه ، شاخه شاخه عشق هم پايش بريزم گرمي دستان خود را مي دهم من عاشقانه مي زند از شاخة گل يك جوانه پر ز گوهر گوهري زيبا چو خورشيد يك مه زيبا دوباره چكاوك چون چكاوك دلش به درد آمد آسمان دوباره بارانيست عشق در دل نگاه پر ز غرور سربر آسمان پر زنان مي رفت خاطراتش دوباره جان بگرفت خاطرات روزهاي دگر دلش آزرد چون نبود كسي غمخوار لحظه هايش امروز بي كس و تنها در آسمان مي رفت يادگاري نبود در دل چون نبود آشيانه اي برجا زادگاهش خراب و ويران است چون كه درآن دلي به درد آمد دل نبود خوش و دلش پر درد است |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 8:26 |
بي راهه اندر بيابان مي روم، اندر ره بي كوچه اي من خود ندانم كي روم ، راهم كجا من مي روم شايد كبود است راه من شايد كه من گيجم ولي، هوشيار هستم من پس آن كجا من مي روم ، راهي نبود اي راهبان ، راهم نشان ، من تابه كي بي راهه رم هوشيار گردان اين دلم راهم نشانم ده كه من ، گم گشته ي بي چاره ام گم گشته اندر اين كوير ، بي كوچه و نام و نشان راهم نشانم ده كه من ، بي چاره ي گم راهه ام |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 8:26 |
سفر قاصدك
سفر قاصدك
سفر قاصك از باد نبود زدل گم شده اي بود كه آن را پر داد تا به جانان برسد سفر قاصدك از باد نبود ز دل نازك يك دختر كوچك كه سلامي به پرش بست ، تا به مادر برسد مادرش پيش خدا بود پدرش گفت به او سفر قاصدك از باد نبود ازفقيري بود كه در كوچة سردي تن سردش مي لرزيد گه تاكه آن را به گرما برساند كه بيايد شايد خانة بي سقفش را گرم كند سفر قاصدك از باد نبود سفرش از دل يك مادربود كه زماني پيش فرزندي را بر سر راه گذاشت ، چون دگر ناني درسفره نبود، تاكه او سير كند سفر قاصدك از باد نبود ازدل عاشق دل سوخته بود كه پرش داد تابه جانان برود تا ببوسد رويش را
اين شعر دنباله داره و طولاني ادامه شو بعدها تو كتابم بخونيد از کسانی که در کار انتشارات و چاپ کتاب هستندهمکاری می طلبم تعداد زیادی شعر برای چاپ دارم |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در هفدهم آذر 1386 و ساعت 6:24 |
صومعه
صومعه سالها رفتم و رفتم به در صومعه گشتم من بي چاره براندند كه من مستم و مستم به خدا جان ز كفم رفت در اين وادي عالم يارب از خويش مران ، غرق گناه است دل من من اگر غرق گناهم اي خدا مرحمتي كن كرمي از سر لطفت اي وطن اي وطن اي خانه ام ، اي همه كاشانه ام اي سراب از سايه ي چشمان تو پيدا شود اي كه جان از تن برون آيد اگر لب وا كني آسمانت نام مه رويان بود دوريت من را چه شيدا مي كند اي كه نامت بر لب من كم نشد كاروان عشق تو ، آيد به صحراي دلم ياد تو در دل دو چندان مي كند شيداي ام گرم مي گردد دلم از ذوق ديدارت گر مرا رخصت دهي جان را فدايت مي كنم گر مرا مهلت دهي جان را نثارت مي كنم اي وطن اي خانه ي من ، اي وطن ايران من خانه ام كاشانه ام ، اي خانه ي شيران من سر به بالينت نهم در جان سپردن اي وطن اي خانه ي من ، اي وطن ايران من |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در شانزدهم آذر 1386 و ساعت 19:45 |
ساحل اگر نجات غريق است ، مرگ ماهي هاست |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در شانزدهم آذر 1386 و ساعت 7:55 |
تشکر از حضوتون
باتشکر از تمام کسنی که تو این سه روز شعرامو خوندن خیلی از حضورتون خوشحال شدم
حتما پست قاصدک رو بخونید حتما خوشتون میاد |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در پانزدهم آذر 1386 و ساعت 3:32 |
دل سوخته
دل سوخته دل سوختگان ، دل سوختگان ، گاهي شرابي سركشيد آهي زدل كز سوز دل كه ايوان خرابت را بسازي خانه اي چيزي نماند ازآن كه بس دل سوخت دل سوخته گاهي ، بدرگاهش ركوعي كن ، ايزد را كه شايد باز بگشايد دل بس آتشينت را عذاب جان در تنوري آتشين ريزي كه نانش را به نان كودكي بخشي كه شايد كودكي ، از درد بي ناني گلي دندان مي گيرد دل سوخته ، خماري را به ناني ده و نانش را به منزل ده. چه بايد داد ما فرزندمان را مگر اين طفل از دنيا چه مي خواهد؟ دل سوخته ، دلت را پنبه اي گردان ، كه از نخ باف آن بلوزي كودكي را ده كه شايد بي لباسي به سرمايي تنش لرزيد. دل سوخته ، دلت را آهني بگداز ، كه شايد آهنش ميخي به ميز درس كودكي گردد . چه بايد ديگر از دنيا ، كه درد جان دو چندان شد . اگر حاصل ز عمري اين چنين باشد دگر ماندن نبود حاصل بيادل را حبابي كن كه شايد كودكي دلگرم آن، آن را بتركاند. |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در چهاردهم آذر 1386 و ساعت 7:23 |
شعرای خوب
سفر قاصدك سفر قاصك از باد نبود زدل گم شده اي بود كه آن را پر داد تا به جانان برسد سفر قاصدك از باد نبود ز دل نازك يك دختر كوچك كه سلامي به پرش بست ، تا به مادر برسد مادرش پيش خدا بود پدرش گفت به او سفر قاصدك از باد نبود ازفقيري بود كه در كوچة سردي تن سردش مي لرزيد گه تاكه آن را به گرما برساند كه بيايد شايد خانة بي سقفش را گرم كند سفر قاصدك از باد نبود سفرش از دل يك مادربود كه زماني پيش فرزندي را بر سر راه گذاشت ، چون دگر ناني درسفره نبود، تاكه او سير كند سفر قاصدك از باد نبود ازدل عاشق دل سوخته بود كه پرش داد تابه جانان برود تا ببوسد رويش را |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در دوازدهم آذر 1386 و ساعت 9:25 |
سکوت دل
ياد مادر كف مرداب دلم لاي روبي شده اما ، يك عدد ماهي كوچك بي كس و تنها مانده خانه اي نيست دراين مرداب اما دل تنگي مانده ، براي همه گان مادرم كو كجاست ؟ تا سرم شانه كند پدرم نيست دگر دستم را توي دستان تنومندش گرم كنم . نيست جايي كه دگر ، تن سردم در آن لانه كند خانه ام كو كجاست ؟ تا درآن گرم شوم ياد مادررا ، در آن زنده كنم ياد آن روز كه مادر را مي بوئيدم
يادگار دل يادگارم غم بود ، غمي از جنس بلور سايبانم خورشيد ، نان من خون گلو آسيابان گندم گل مي كرد نانوا نان بسوزاند زغم حاكمان سفرة مردم مي دزديدند ظلم غوغا مي كرد مادران فرزند بردار گه مي ديدند گاه بر يوق ستم پدران زحمت بسيار كشيدند ولي هيچ بر سفره نبود آشيان ها ويران سفر از جور و ستم ساحران سحر بر تخت سياست بردند عاشقان عشق در مسلخ گور |+| نوشته شده توسط مجید حاجی زاده در یازدهم آذر 1386 و ساعت 22:22 |
|
درباره وبلاگ
سلام خدمت دوستانی که نوشته های منو می خونند کمال تشکر رو ازشون دارم من مجید حاجی زاده هستم خیلی ها میگن شما جزو بازیگران سینمای ایران هستید باید بگم نه من یک حاجی زاده دیگر هستم و متولد تهران و متولد سال 1352 هستم متاهل و یک پسر 10 ساله دارم با تشکر
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
فروردین 1387اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 پيوندها
نويسنده كوچكهمستر كوچولو عشق خونين كامپيوتر غريب آشنا دانلود همه چي نوشته هاي مريم براي كسي كه مي انديشد دل شكسته كاخ بيقراري باران جنتلمن نگاه خاكستري وب لاگ كشتي كج آدرس وب سايت هاي مختلف ترانه و افسون داستانهاي خاكستري كد تقلب بازيها قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |